جنگ ایران و آمریکا دیگر صرفاً یک رویارویی نظامی در خاورمیانه نیست؛ این جنگ بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک شوک مالی و تورمی جهانی است. استراتژی ایران برای محدود کردن عبور نفت و انرژی از تنگه هرمز، در کنار گسترش فشار حوثیهای مورد حمایت تهران بر بابالمندب و مسیرهای صادراتی عربستان سعودی، یک اثر مهم دارد: افزایش پایدار قیمت انرژی و انتقال آن به تورم، نرخ بهره، هزینه استقراض دولتها و در نهایت رشد اقتصادی و از این منظر میتوان یک تز بسیار مهم را مطرح کرد: ایران با مختل کردن جریان انرژی، ممکن است در حال تحمیل یک جنگ مالی غیرمستقیم به دولتهای بهشدت بدهکار غرب باشد.
البته این به معنای آن نیست که ایران بهتنهایی میتواند دولتهای آمریکا یا اروپا را ورشکست کند. اقتصاد آمریکا و اروپا بسیار بزرگتر از آن هستند و ابزارهای مالی متعددی در اختیار دارند. اما مسئله، «ورشکستگی» نیست؛ مسئله افزایش هزینه تأمین مالی، کاهش فضای مانور مالی و مجبور شدن دولتها و بانکهای مرکزی به انتخاب میان دو گزینه نامطلوب است: تورم بالا یا نرخ بهره بالا.
نفت؛ سلاحی که به ترازنامه دولتها حمله میکند
اختلال در هرمز مستقیماً عرضه نفت و گاز را تحت فشار قرار داده است. قیمت نفت برنت در روزهای اخیر مجدداً بالای ۱۰۰ دلار قرار گرفته و حتی به محدوده ۱۰۵ تا ۱۰۸ دلار رسیده است. همزمان، عبور و مرور دریایی از هرمز بهشدت کاهش یافته است.
این موضوع برای غرب اهمیت ویژهای دارد، زیرا نفت گران تنها قیمت بنزین را افزایش نمیدهد. انرژی در تقریباً تمام زنجیره تولید حضور دارد:
نفت و گاز ↑
→ حملونقل ↑
→ هزینه تولید ↑
→ مواد غذایی و کالاها ↑
→ تورم ↑
→ دستمزدها و انتظارات تورمی ↑
→ نرخ بهره ↑
در واقع ایران لازم نیست مستقیماً به اوراق خزانه آمریکا یا اوراق دولتهای اروپایی حمله کند. کافی است هزینه انرژی را برای مدت طولانی بالا نگه دارد تا بازار اوراق، خود این فشار را به دولتها منتقل کند.
بانکهای مرکزی در یک تله سیاستگذاری
اتفاق مهم این هفته دقیقاً همین مسئله است. بانک مرکزی اروپا در ۱۰ سپتامبر نرخ سپرده را ۲۵ واحد پایه افزایش داد و به ۲.۵ درصد رساند؛ این دومین افزایش نرخ ECB در سال جاری است. تورم منطقه یورو در ماه اوت به ۳.۳ درصد رسید و بانک مرکزی اروپا هشدار داده است که شوک انرژی میتواند تورم را برای مدت طولانی بالاتر از هدف ۲ درصد نگه دارد.
اما مشکل اینجاست که افزایش نرخ بهره در چنین شرایطی الزاماً اقتصاد را سالمتر نمیکند. اگر منشأ تورم، تقاضای بیش از حد نباشد و عمدتاً از انرژی و اختلال در زنجیره عرضه ناشی شود، نرخ بهره بالاتر نمیتواند نفت بیشتری تولید کند، کشتیها را از هرمز عبور دهد یا گاز بیشتری به اروپا برساند.
بنابراین بانک مرکزی با یک معضل کلاسیک stagflation یا رکود تورمی روبرو میشود:
اقتصاد ضعیف + تورم بالا = بدترین محیط برای سیاست پولی.
اگر نرخ بهره را افزایش دهد، رکود عمیقتر میشود. اگر نرخ بهره را افزایش ندهد، تورم ممکن است تثبیت شود و انتظارات تورمی از کنترل خارج شود.
همین فشار اکنون در آمریکا نیز قابل مشاهده است. تورم تولیدکننده آمریکا در ماه اوت ۰.۴ درصد ماهانه و ۵.۴ درصد سالانه افزایش یافت و جهش هزینههای انرژی یکی از عوامل مهم آن بود. در نتیجه بازار احتمال افزایش مجدد نرخ بهره فدرال رزرو را افزایش داده است.
بنابراین جنگ ایران عملاً میتواند بانکهای مرکزی غربی را وادار کند در زمانی که اقتصاد به حمایت نیاز دارد، سیاست پولی را سختتر کنند.
بابالمندب؛ حلقه دوم محاصره انرژی
اهمیت تحولات یمن دقیقاً در همینجا مشخص میشود. حوثیها اخیراً بندر استراتژیک المخا را تصرف کرده و در امتداد ساحل دریای سرخ به بابالمندب نزدیکتر شدهاند. این مسیر برای عربستان سعودی اهمیت فوقالعادهای دارد، زیرا عربستان برای کاهش وابستگی به هرمز میتواند بخشی از نفت خود را از طریق خط لوله شرق ـ غرب به بندر ینبع منتقل و سپس از مسیر دریای سرخ صادر کند. بنابراین اگر هرمز از شرق تحت فشار ایران باشد و بابالمندب از غرب تحت فشار حوثیها قرار گیرد، یک چنگال ژئوپلیتیکی علیه صادرات انرژی خلیج فارس شکل میگیرد.
این موضوع برای واشنگتن بسیار مهم است، زیرا آمریکا اکنون مجبور میشود برای باز نگه داشتن دو مسیر استراتژیک، منابع نظامی و مالی بیشتری اختصاص دهد؛ در حالی که همزمان هزینه انرژی، تورم و بازده اوراق دولتی نیز افزایش یافته است.
ایران و تغییر موازنه مذاکرات
از این منظر، افزایش قیمت نفت فقط یک مسئله اقتصادی برای ایران نیست؛ بلکه میتواند به یک دارایی چانهزنی ژئوپلیتیک تبدیل شود. هرچه نفت گرانتر شود، هزینه ادامه جنگ برای آمریکا و متحدانش افزایش پیدا میکند. همزمان، فشار تورمی بر مصرفکنندگان آمریکایی و اروپایی بیشتر میشود، هزینه حملونقل و تولید بالا میرود و بانکهای مرکزی مجبور میشوند میان حمایت از رشد و مبارزه با تورم یکی را انتخاب کنند.
در چنین شرایطی، تهران میتواند وارد مذاکرات شود و عملاً این پیام را منتقل کند:
اگر میخواهید نفت ارزانتر شود، باید ریسک ژئوپلیتیک و محدودیتهای انرژی کاهش پیدا کند.
این یک اهرم مهم است. ایران حتی بدون آنکه بتواند برای همیشه هرمز را کاملاً ببندد، میتواند با ایجاد ریسک، نااطمینانی، افزایش هزینه بیمه و کاهش عبور کشتیها قیمت ریسک را بالا نگه دارد. حوثیها نیز میتوانند همین منطق را در بابالمندب اعمال کنند.
سناریوی خطرناک برای سالهای آینده
اگر این وضعیت چند ماه ادامه پیدا کند، مسئله از «شوک نفتی» به «شوک مالی» تبدیل خواهد شد.
نفت بالای ۱۰۰ دلار → تورم بالا → نرخ بهره بالا → بازده اوراق بالا → هزینه خدمات بدهی دولتها بالا → فضای مالی کمتر → رشد اقتصادی ضعیفتر → رکود احتمالی.
این چرخه برای دولتهایی که همین حالا بدهی بسیار سنگینی دارند، خطرناک است.
به همین دلیل، شاید مهمترین دستاورد استراتژیک ایران در این جنگ نه تصرف سرزمین و نه حتی نابودی مستقیم زیرساختهای دشمن، بلکه افزایش هزینه اقتصادی ادامه جنگ برای طرف مقابل باشد.
با این حال، این استراتژی یک شمشیر دولبه است. قیمت نفت بالا برای ایران نیز هزینه دارد و میتواند کشورهای مصرفکننده را علیه تهران متحدتر کند، تولیدکنندگان رقیب را فعال کند و فشار اقتصادی داخلی را افزایش دهد. بنابراین ایران باید بین «حداکثر کردن فشار» و «نگه داشتن درِ مذاکره باز» تعادل برقرار کند.
اما در شرایط کنونی، یک واقعیت مهم تغییر کرده است:
هرچه نفت گرانتر و مسیرهای هرمز و بابالمندب ناامنتر شوند، هزینه ادامه وضعیت موجود برای آمریکا و اروپا افزایش مییابد و ارزش یک توافق برای طرف مقابل بیشتر میشود. از این منظر، ایران ممکن است در مذاکرات آینده با یک اهرم بسیار قدرتمندتر وارد شود: نه فقط قدرت نظامی، بلکه توانایی تأثیرگذاری بر قیمت انرژی، تورم جهانی، نرخ بهره و هزینه تأمین مالی دولتهای غربی.
و این شاید مهمترین بعد مالی جنگ باشد؛ جنگی که میدان اصلی آن دیگر فقط خلیج فارس نیست، بلکه بازار نفت، بازار اوراق و ترازنامه دولتهای غربی نیز به میدان نبرد آن تبدیل شدهاند.




نظر شما چیست؟